من این سطور را نگاشتم
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما

حامد متولد تهران در کار فرهنگی و آموزشی هستم از سال 78 همراه با قتنه 18 تیر فعالیت سایبری محیط مجازی (اینترنت) من اوج گرفت با یاهوو مسنجر شروع شد و سالهای بعدی در رومهای مسنجر های پالتاک و بیلوکس فعالیتهای اینجانب ادامه پیدا کرد تا سال 88که باز با فتنه این سال رونق بیشتری گرفت و به فعالیتهای وبلاگی کشیده شد
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
طراح قالب
ثامن تم
دیگر امکانات

مطالب اخیر وبگاه

داستان واقعی وخیلی زیبا* که درپاکستان اتفاق افتاده.خیلی قشنگ وجذاب وعجیبه*



> پزشک وجراح مشهور (د.  ایشان) روزی برای شرکت دریک کنفرانس علمی که جهت
> بزرگداشت وتکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، باعجله به
فرودگاه
> رفت..
> بعدازپرواز ناگهان اعلان کردندکه بخاطر اوضاع نامساعدهوا ورعدوبرق وصاعقه، که
> باعث ازکارافتادن یکی ازموتورهای هواپیماشده ، مجبوریم فروداضطراری
> درنزدیکترین فرودگاه را داشته... باشیم..
> دکتربلافاصله به دفتراستعلامات فرودگاه رفت وخطاب به آنهاگفت:
> من یک پزشک متخصص جهانی هستم وهردقیقه برای من برابر باجان خیلی انسانها هاست
> وشمامیخواهیدمن 16ساعت تواین فرودگاه منتظرهواپیمابمانم؟
> یکی ازکارکنان گفت جناب دکتر، اگرخیلی عجله داریدمیتونیدیک ماشین دربست
> بگیریدتامقصدشماسه ساعت بیشترنمانده است..
> دکتر ایشان باکمی درنگ پذیرفت وماشینی راکرایه کردوبراه افتادکه ناگهان در
وسط
> راه اوضاع هوا نامساعد شدوبارندگی شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش
> مقدورنبود ساعتی رفت تااینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته وکوفته
> ودرمانده وباناامیدی براهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه اورابه خود
> جلب کرد..
> کنار اون کلبه توقف کرد ودر را زد، صدای پیرزنی راشنید .
> -بفرما داخل هرکه هستی..دربازاست...
> دکتر داخل شد وازپیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهدازتلفنش استفاده
> کند،..
> پیرزن خنده ای کرد وگفت:.کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست ونه
تلفنی...ولی
> بفرما واستراحت کن وبرای خودت استکانی چای بریزتاخستگی بدرکنی وکمی غذاهم هست
> بخور تاجون بگیری..
> دکترازپیرزن تشکرکرد ومشغول خوردن شد، درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز
> ودعابود..که ناگهان متوجه طفل کوچکی شدکه بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن
> خوابیده بود، که هرازگاهی بین نمازهایش اورا تکان میداد.
> پیرزن مدتی طولانی به نمازودعامشغول بود، که دکتر روبه اوگفت:
> ... بخدا من شرمنده این لطف وکرم واخلاق نیکوی توشدم ، امیدوارم که دعاهایت
> مستجاب شود.
> پیرزن گفت:
>  واما شما،..رهگذری هستیدکه خداوند به ماسفارش شمارا کرده است..
> ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا...
> دکترایشان گفت:
> چه دعایی؟.
> گفت:
>  این طفل معصومی که جلوچشم شماست نوه من هست که نه پدر داره ونه مادر، به یک
> بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا ازعلاج آن عاجزهستند..
> به من گفته اندکه یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر *ایشان* هست که اوقادر به
> علاجش هست ،..ولی اوخیلی ازمادورهست ودسترسی به او مشکل هست ومن هم نمیتوانم
> این بچه را پیش اوببرم..
> میترسم این طفل بیچاره ومسکین خوار وگرفتارشود..پس ازالله خواسته ام که کارم
> راآسان کند..!
> دکترایشان درحالیکه گریه میکردگفت:
> به والله که دعای تو، هواپیماها راازکارانداخت وباعث زدن صاعقه ها شدوآسمان
را
> به باریدن واداشت..تااینکه من دکتررابسوی تو بکشاندومن بخدا هرگز باورنداشتم
> که الله عزوجل بایک دعایی این چنین اسباب رابرای بندگان مومنش مهیا
> میکند..وبسوی آنها روانه میکند.
>
> وقتی که دستها ازهمه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین
> وآسمان بجامی ماند



مربوط به موضوع :
برچسب ها : داستان معنوی
نویسنده موشک انداز در ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ | نظرات ()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه