من این سطور را نگاشتم
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما

حامد متولد تهران در کار فرهنگی و آموزشی هستم از سال 78 همراه با قتنه 18 تیر فعالیت سایبری محیط مجازی (اینترنت) من اوج گرفت با یاهوو مسنجر شروع شد و سالهای بعدی در رومهای مسنجر های پالتاک و بیلوکس فعالیتهای اینجانب ادامه پیدا کرد تا سال 88که باز با فتنه این سال رونق بیشتری گرفت و به فعالیتهای وبلاگی کشیده شد
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
طراح قالب
ثامن تم
دیگر امکانات

مطالب اخیر وبگاه

دلکم باز گرفت.... آنقدر که برای نوشتن رمقی باز نماند... که اگر زه می گوشودم، آنقدر بود تا برسد به درختی که تیر، آن خائن بی شرم را دوخت... اما منم و رخش در ته این گودال سکوت!!!!

دلکم گرفت... که دگر در اطراف خودم... هیچ خداجویی ندید... جای آن همه دوستان خدا.... که زمانی نچندان دور.... در همین اطراف بودند...

جای آن همه انگار.... نسل سم خورده پس ماننده... و چو پس ماننده.... در زباله دان تاریخ.... ماننده!!!

نسلی که در جواب الله اکبر من شرم داشت!!!! شرم داشت... شرم داشت؟؟؟؟ از چه شرم داشت؟؟؟؟ از شهادت به بزرگی حضرت الله شرم داشت؟؟؟ یا که از الله شرم داشت؟؟؟ یا نه از آن طرفی ها شرم داشت؟؟ یا که فتنه در آنان، چنان کرده رسوخ.... که در دل اعتقاد و به لب هیچ نداشت؟؟؟؟

چه شدست مارا؟؟؟ چرا در این محل، من و پدر مانده ایم تنها؟؟؟ چرا الله اکبر از خانه ی همسایه نمی آمد؟؟؟ همسایه مسافرت است.... همسایه مسافرت است؟؟؟

و رفیقی می گفت!!!! چون سکوت محل را دیدم..... نتوانستم و پرده ی شرم ندریدم!!!!

ندریدی؟؟؟ همسایه ی تو منتظر آوای تو بود... منتظر آوای تو بود؟؟؟

هرچه بود و نبود... بگذشت... بگذشت؟؟؟ بشکست... بشکست؟؟؟ بشکست.... بشکست این دل من... این دل تو... آن دلی که منتظر صدای تو بود... آن لبی که ز شرم نشکفت... نشکفت؟؟؟

خانه ی دلکم را ترس گرفت.... که نکند آید روزی... که چو گناهکاران بی شرم شویم... بی شرم شدیم؟؟؟ نکند که شود عادت... و چنین شرمی بر لب ما ماند.. این جمله به ذهن آمد.....

ناید آن روزش که باید.......... واگذاریم آورد....

همه ی ایرانم در گلو جمع شد.... و فردا صبح، فریاد شد... و دل آرام گرفت... چون به دریای دلان گشت واصل.... آن دلانی که در خیابان بود جاری.... و خروشش بود....

الله اکبر...

یادم آمد که منی هست... یادم آمد که هنوز در رگ این ملت... همه غیرت و غرور می جوشد... و گشودم زه....

رو سوی بالا کردم که دگر.... اشتباه رستم نشود تکرار... ببرم گردن آن خائن... که برید صدای من و تو این بار.... و دگر حک شده این در دل من... که فریب از این سلاح شرم نخورم!!!!!



مربوط به موضوع :
برچسب ها :
نویسنده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ | نظرات ()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه