من این سطور را نگاشتم
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما

حامد متولد تهران در کار فرهنگی و آموزشی هستم از سال 78 همراه با قتنه 18 تیر فعالیت سایبری محیط مجازی (اینترنت) من اوج گرفت با یاهوو مسنجر شروع شد و سالهای بعدی در رومهای مسنجر های پالتاک و بیلوکس فعالیتهای اینجانب ادامه پیدا کرد تا سال 88که باز با فتنه این سال رونق بیشتری گرفت و به فعالیتهای وبلاگی کشیده شد
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
طراح قالب
ثامن تم
دیگر امکانات

مطالب اخیر وبگاه

بسم رب الزهرا
یادش بخیر آن روزهای قشنگ که قرارهایمان با جواد بر مزار مجید و محسن بود و چه زیبا بود آن قرار ها خوب به یاد دارم که آن وفت من بر سر مزار محسن و جواد بر مزار مجید هر کدام خیره به یک عکس با نوای حاج منصور ارضی بر وفای عباس (ع) می گریستیم .
یادم هست که من عادت داشتم سر بر پایه عکس مجید می نهادم چه نیازی بر گوش مجید نجوا نمی کردم.
چه سنگ قبر قشنگی داشتند این دو برادر چه زیبا به هم رفته بودند حتی سنگ های قبورشان !
لبخند شهید منصور چلالی چه لطافتی داشت !
انگار منصور تو را بر مزارش میخواند و تو گویی با نگاهش برایت از بدر میگفت!
از طلائیه می گفت از آن روزها که تنها و غریب سالها میهمان مادرش زهرا بود!
سنگ قبر منصور بعد از ١۴ سال صاحبش را یافته بود. و چه سالها که این سنگ در انتظار منصور نبوده و امروز چه بیرحمانه آنرا بدور انداختند نه انگار که او همان گلی خوشبوی بوده که مدتها همنشین گل بوده و با عطر دل انگیز او معطر بوده.
یادم از سنگ قبر زیبایی دائی شهیدم می آید که چه لاله ی سرخ زیبایی بر آن نقش داشت یک لاله ی بزرگ که در زیر آن یک غزل از امام خمینی (ره) نوشته بود. و سنگ قبر شهید احمد شیخ کبیر که در جوار دائی ام دفن بود. درست با همان ترکیب با همان رنگ بندی و با همان طرح فقط در غزل امام باهم متفاوت بودند و این دو چه رفافتی با هم داشتند!
دو رفیق، دو همکار ، دو همرزم ، که هر دو در عملیات مرصاد باهم آخرین جرعه های شربت شهادت را به کام خویش ریختند و چه زیبا با هم پرواز کردند به سوی آن ملکوتی که انگار هر دو در یک زمان با هم از آن به زمین حبوط کرده بودند که همزمان هم بدان بازگشتند.
اما دیگر از آن یادمان ها که گقتم چه بجا مانده جز آهی و حسرتی که خواهر شهیدی میگفت دیگه مزار شهدا برام شده مثل غربت ، قبلا با دیدن عکس ها و سنگ ها چه حس آشنایی داشتم، یادش بخیر سنگ مزار حسین چه عطری داشت. این دفعه هر چه این گرانیت سیاه را بو کردم بوی حسین نمی داد.!!
مدتهاست که نوشتن این مطلب برایم شده بود آرزو و یاد‌آور شدن این نکته که
اگر قرار بود تمام طرح جلد کتابها یکی باشد دیگر کسی رغبت میکرد به سراغ تک تک کتابها برود ؟ بی شک با نگاهی گذرا بر چندتای آنها دیگر انگیزه ای برای دیدن همه نمی ماند ! و شاید طرح روی جلد کتاب حرفی از محتوای آن به دنبال دارد که هر خواننده ای را به سوی آنچه را که در پی اش است راهنمایی می کند.
حکایت این سنگ قبر های سیاه و بودن عکس هم در گلزار شهدا همان جلد کتابهاست .
با اینکه کار از کار گذشته و دیگر راه بازگشتی نیست اما همواره میشود نوشت و خواند.



مربوط به موضوع :
برچسب ها :
نویسنده بیسیم چی در ۱۳۸٩/٥/٢۳ | نظرات ()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه